اسرائیلیها و فلسطینیها نسبت به یکدیگر ذهنیتهایی دارند که هم عجیبوغریب و هم بینظیر است؛ ذهنیتهایی که بهشدت با واقعیت ناهماهنگاند و با هنجارهای معمول طرفین درگیری فاصلهای برابر دارند. با توجه به نقاط قوت نسبی آنها، مواضع اسرائیل و فلسطینیها برخلاف انتظار است؛ اسرائیل باید مطالبهگر باشد و فلسطینیها التماس کنند. میتوان تا پاسی از شب بحث کرد که کدامیک از این دو موضوع به طرز مضحکتری نامتناسب است. ریشههای این وضعیت تقریباً به یکونیم قرن پیش بازمیگردد.
در همان آغاز فعالیت صهیونیستی در دهه ۱۸۸۰، دو طرفِ آنچه اکنون «مناقشه فلسطین و اسرائیل» نامیده میشود، نگرشهایی متمایز، کاملاً متضاد و پایدار نسبت به یکدیگر اتخاذ کردند.
صهیونیستها، از موضع ضعف و در حالی که تنها بخش کوچکی از جمعیت فلسطین را تشکیل میدادند، سازش را در پیش گرفتند؛ تلاشی محتاطانه برای یافتن منافع متقابل با فلسطینیها و ایجاد روابط خوب با آنها، با تأکید بر به ارمغان آوردن مزایای اقتصادی برایشان. نمادی از این طرز فکر این واقعیت است که اسرائیل تنها کشور جهان است که نه از طریق فتح، بلکه از طریق خرید زمین ایجاد شده است. دیوید بنگوریون سرانجام سازش را به سیاستی ملی تبدیل کرد و چهرههای اصلی اسرائیلی، مانند موشه دایان و شیمون پرز، نیز به شکلهای مختلف این رویکرد را ادامه دادند.
فلسطینیها، از موضع قدرت جمعیتی و معمولاً با حمایت قدرتهای بزرگ، طرد گرایی را در پیش گرفتند؛ مقاومتی در برابر هر چیز یهودی و صهیونیستی. این رویکرد، که روحیه برتری مسلمانان را برمیانگیزد، تحت هدایت امینالحسینی با گذشت زمان افراطیتر شد و حتی به نسلکشی و خودکشی انجامید. همانطور که صهیونیسم سرزمینی را که فلسطینیها در آن ساکن بودند، سرزمینی منحصربهفرد و مقدس میدانست و آن را جشن میگرفت، طرد گرایی نیز از آن پیروی کرد و از طریق صهیونیسم اسلامی بر منحصربهفرد بودن و مقدس بودن آن سرزمین برای فلسطینیها اصرار ورزید. چهرههای اصلی فلسطینی، مانند یاسر عرفات و رهبران حماس، نیز به شکلهای مختلف این ایدئولوژی را ادامه دادند.
ایدئولوژیها، اهداف، تاکتیکها، استراتژیها و بازیگران متفاوت به این معنا بودند که جزئیات در طول ۱۵۰ سال بعدی تغییر کنند، حتی اگر اصول اساسی بهطرز چشمگیری ثابت مانده باشند و دو طرف همچنان اهدافی ثابت و متضاد را دنبال کنند. با گذشت زمان، تغییرات زیادی رخ داده است: جنگها و معاهدات میآیند و میروند، موازنه قدرت تغییر میکند، کشورهای عربی عقبنشینی میکنند، اسرائیل قدرت بسیار بیشتری به دست میآورد و گرایشهای سیاسی مردم آن به سمت راست حرکت میکند؛ اما طرد گرایی و سازش اساساً بدون تغییر باقی ماندهاند. صهیونیستها زمین میخرند و فلسطینیها فروش آن را جرمی بزرگ میدانند. صهیونیستها میسازند و فلسطینیها ویران میکنند. صهیونیستها تشنه پذیرشاند و فلسطینیها مشروعیتزدایی را پیش میبرند.
مواضع با گذشت زمان سختتر شدند و دو طرف را بیش از پیش ناامید کردند. فلسطینیها به منحصربهفرد بودن انحراف خود پی میبرند، به آن افتخار میکنند و حتی آن را جنسی جلوه میدهند. تلویزیون تشکیلات خودگردان فلسطین در واکنش به خشونتهای ناشی از جنین چنین گفت: «جنین عروس زیبای ماست که هر روز خود را با عطر شهادت معطر میکند.» با استفاده از همین استعاره، یک روزنامه حماس مقالهای منتشر کرد که اعلام میکرد: «شادی فلسطینیان عطر خاص خود را دارد؛ کاملاً با هر نوع شادی دیگری متفاوت است.» نویسنده ممکن است به چه چیزی اشاره داشته باشد؟ البته، قتل اسرائیلیها. گذشت زمان نهتنها طرد گرایی را تعدیل نکرده، بلکه آن را بیش از هر زمان دیگری پررنگتر و افراطیتر کرده و مرگ اسرائیلیها را در مارپیچی از انحراف جشن میگیرد.
سازش اسرائیل نیز شدیدتر شد. پس از فتح کرانه باختری و غزه در سال ۱۹۶۷، نهاد امنیتی تلاش کرد از طریق حسن نیت و رونق اقتصادی، نظر مساعد فلسطینیان را جلب کند؛ فرآیندی که با گذشت زمان تشدید شد و به پیمان اسلو انجامید. سپس اسرائیل برای تشکیلات خودگردان و،قبل از ۷ اکتبر، برای حماس بودجه فراهم کرد.
بنابراین، مناقشه فلسطین و اسرائیل شامل دورهای بیپایان و خستهکنندهای از خشونت و خشونت متقابل است که هیچیک هرگز به هدف خود نمیرسند. فلسطینیها همواره خصومتها را با حمله به اسرائیلیها یا یهودیان، که معمولاً غیرمسلحاند، آغاز میکنند. اسرائیل با انتقام پاسخ میدهد. دو طرف چرخهای از تجاوز فلسطینیها و مجازات اسرائیلیها را تکرار میکنند، مدام در حال چرخشاند و هیچ پیشرفتی حاصل نمیشود. فلسطینیها از فقر و آسیبهای یک جامعه رادیکال، از جمله ظلم و ستم رهبران خود، رنج میبرند. اسرائیل تنها کشور مدرن، دموکراتیک و ثروتمندی است که نمیتواند از خود در برابر حملات منظم همسایگانش محافظت کند.
فلسطینیها میتوانند از طریق اعمال خشونتآمیز و انتشار پیامهای ضدصهیونیستی به اسرائیل آسیب بزنند، اما نمیتوانند مانع پیشرفت دولت یهود از یک موفقیت به موفقیت بعدی شوند. اسرائیل میتواند فلسطینیها را به خاطر تجاوزشان مجازات کند، اما نمیتواند روحیه فرد گرایی و ابراز های منحرف آن را خاموش کند.
از آنجا که طرد گرایی موقتی نیست، در برابر فشار هویج و چماق خم نمیشود و با گذشت زمان تعدیل نمیشود، این امر ناتوانی عمومی در درک آن یا تدوین پاسخی برای آن را توضیح میدهد. این ذهنیت، معاصران را بهعنوان چیزی تاکنون ناشناخته، پدیدهای جدید که تجربه قبلی نمیتواند آن را توضیح دهد، مانند انقلاب فرانسه یا روسیه شوروی، گیج میکند.
منحصربهفرد بودن این دو میراث، ناظران را از جهات مختلف گیج میکند. نخست، آنها بیهوده تلاش میکنند این دو ملت را در دستههای شناختهشده قرار دهند. فلسطینیها بهعنوان مردمی استعمارشده دیده میشوند، اگرچه آنها بیش از اروپاییهایی که اکنون توسط مسلمانانی که بهعنوان مهاجران غیرقانونی در مقیاسی میلیونی وارد میشوند و امیدوارند به جمعیت اکثریت تبدیل شوند، توسط صهیونیستها فتح نشدهاند؛ هر دو، مهاجرتهایی بزرگ و غیر جنگجویانه هستند. اسرائیلیها معمولاً با امپریالیستها مقایسه میشوند، حتی اگر آنها بهعنوان غیرنظامی وارد شده و تنها کشور تاریخ را از طریق خرید ایجاد کرده باشند و این کار را در سرزمین اجدادی خود انجام داده باشند. اصطلاحاتی مانند «امپریالیسم» و «آپارتاید» نشاندهنده درک نکردن این دو میراث منحصربهفرد هستند.
دوم، رفتار غیرمعمول، ناظران را گمراه میکند. تداوم طردگرایی، برای بعضی مردم حقیقت آن را آشکار میکند: خشم شدید و تمایل به رنج کشیدن، حاکی از وجود یک آرمان اخلاقی موجه است. مطمئناً هیچ جمعیتی نمیتواند بدون دلیل موجه، برای مدت طولانی تا این حد ثابتقدم، تا این حد خشمگین و تا این حد متعصب باشد. تلاشهای اسرائیل برای مستندسازی جنایات، تأثیر محدودی دارد. برعکس، سازش اسرائیل حاکی از احساس گناه است؛ وگرنه چرا یک بازیگر قدرتمندتر باید تا این حد بزدلانه رفتار کند؟
سوم، کسانی که میخواهند صلح کنند، تلاش میکنند مناقشه فلسطین و اسرائیل را از طریق ابزارهای دیپلماتیک متعارف حل کنند؛ تلاشی که بهطور قابل پیشبینی با شکست مواجه میشود. بهعنوان مثال، پیمان اسلو در دورهای میان پیشرفتهایی مانند پایان رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی بین سالهای ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۴، انحلال اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ و پیمان جمعه نیک ایرلند در سال ۱۹۹۸ حاصل شد؛ بنابراین، مطمئناً سازش در اینجا نیز موثر خواهد بود. با این روحیه، کلینتون و اوباما، رؤسایجمهور ایالات متحده، هر یک بهطور جداگانه جورج میچل را برای تکرار موفقیت دیپلماتیک خود در ایرلند اعزام کردند؛ البته، تلاشهای او درباره فلسطین و اسرائیل با شکست کامل روبهرو شد.
حلوفصل این مناقشه یا مستلزم پذیرش اسرائیل از سوی فلسطینیهاست یا نابودی اسرائیل، نه سازش. مارتین شرمن بهدرستی اشاره میکند: «ما درباره برخورد دو گروه با روایتهای رقیب و ناسازگاری صحبت میکنیم که آشتیناپذیرند و فقط یک طرف میتواند پیروز شود.» این درگیری غیرطبیعی را نمیتوان از طریق سازش پایان داد. یک طرف باید پیروز شود و طرف دیگر باید ببازد.

